تبليغاتX
mahetaban

سه شنبه نهم مهر 1387

باید صبور بود

راهی نداری به جز باور این دنیا با همه مشکلاتش با همه رنگهاش چه راهی داری به جز اجازه دادن به زمان که همه چیز را حل میکند شاید هرگز هم نبینی اما نتیجه جنگیدن چیه ایا مشکلی با جنگیدن تا به حال حل شده به جز به بار اوردن مشکلاتی بیشتر نه به خدا خسته شدیم از این همه جنگ هر جنگی .فرقی نمیکنه چه با همدیگر چه با زندگی چه با سرنوشتت چه با خودت همه بیهوده است باید صبر کرد و با اگاهی به زندگی ات ادامه دهی.من خودم اصلا ادم صبوری نبودم اما دست این زمانه چنان مرا بازی داد که دیگه تسلیم شدم.بعضی روزها دیگه انقدر خسته میشم از همه چی اما چاره چیه؟ به خودم میگم باید با این موج برم اگر وایستم از بین میرم دوباره یه نفس تازه میکنم یا موندن اجباری یا رفتن زوری به هر حال هر دو طرف من هیچ کاره ام نه اومدنم خواست من بود نه رفتنم. باید صبور بود ...............
نوشته شده توسط ماه تابان در 17:15 |  لینک ثابت  

سه شنبه نهم مهر 1387

هدف از زندکی چیه

 
نوشته شده توسط ماه تابان در 16:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

بنام خدا امروز دلم گرفته بود با اسمون و ستاره ها همه ادمها قهر کرده بود دل مه گرفته من در انتظار يک جرقه ای بود که باران اشکهايش بر اين سرزمين خشکيده از غمهای گذشته و حال ببارد و بار دگر دل پژمرده ام را ابيآری کند تا دوباره برويد و تازه شود. نگو چرا ؟ اشکها و لبخندها مکمل هم هستند بدون هم معنايِی ندارند در همه حال چه شادی چه غم هردو با اشک ميايند . وای که چه زيباست لحظه ديدار عزيزی که سالهاست در انتظارش از پشت پنجره ای با نگاهی به اسمان نمناکی که قطره های بارانش هستی و زندگی ميبخشد و مرا با اسمان اشتی ميدهد پيامش گفتن اين که انتظار به سر امد و يا ر ميآيد اسمان ابی ميشود و افتاب درخشان اميد از پشت پنجره دلم با لبخندی پيام شادی می اورد با زبان زيبای طبيعت ميگويد عزيزم دنيا اين جور نميماند افتاب شاديها ميدرخشد. دلم دوباره تازه ميشود باز سرزمين پهناور اين دل عاشق با عشق تازه ای در انتظار فصل تازه ای با صدها ارزو ارام ميشود.با ارزوی روزی که باران عشق بر همه دلها ببارد.

نوشته شده توسط ماه تابان در 21:18 |  لینک ثابت  

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

نصیحت مادرانه

دختر گلم تا میتونی یاد بگیر زندگی را با اگاهی و تلاش و محبت بشناسی هرگز  ازش خسته نشو  با عشق بسازش دوستت دارم.
نوشته شده توسط ماه تابان در 20:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

اغاز سال جدید تحصیلی

 امروز دخترم برای اولین بار به مدرسه میرفت روز سختی بود از نظر احساسی بین ما برای اولین بار یک فاصله طولانی افتاد .اولین قدمهای دخترم به سوی دنیای اموزش و شناخت این جهان . به یاد کودکی خودم افتادم با هم به طرف اتوبوس قدم میزدیم او هیجان داشت من هم در طوفان خاطراتم دست و پا میزدم هنگام سوار شدن با چشمان زیبایش به من نگاه میکرد نگاهی پر از عشق انگار نمیخواست از من جدا بشه اما از پله ها بالا میرفت من هم با دلی که همه عشق فرزندانم ان را پر کرده به او نگاه میکردم و زیر لب دعا می خوندم یاد مادرم افتادم که همیشه پشت سرم دعا میخوند یادش به خیر . دخترم رفت و دل من هم برد طوفانم تموم شد و وقت باریدن باران اشکهایم بود که به این دل پژمرده ام طراوتی ببخشه روز ارامی داشتم خانه ام در سکوت دلم در غم تنهایی اما راضی از زندگی که به وجود فرزندانم افتخار میکنم و عاشقانه با بودنشان راه زندگی را ادامه میدهم خداوند مهربان یار و یاور همه مادران و پدران و فرزندان خوب این دنیا باشد امین
نوشته شده توسط ماه تابان در 20:11 |  لینک ثابت   •