سه شنبه نهم مهر 1387
باید صبور بود
سه شنبه دوم مهر 1387
بنام خدا امروز دلم گرفته بود با
اسمون و ستاره ها همه ادمها قهر کرده بود دل مه گرفته من در انتظار يک جرقه ای بود
که باران اشکهايش بر اين سرزمين خشکيده از غمهای گذشته و حال ببارد و بار دگر دل
پژمرده ام را ابيآری کند تا دوباره برويد و تازه شود. نگو چرا ؟ اشکها و لبخندها
مکمل هم هستند بدون هم معنايِی ندارند در همه حال چه شادی چه غم هردو با اشک
ميايند . وای که چه زيباست لحظه ديدار عزيزی که سالهاست در انتظارش از پشت پنجره
ای با نگاهی به اسمان نمناکی که قطره های بارانش هستی و زندگی ميبخشد و مرا با
اسمان اشتی ميدهد پيامش گفتن اين که انتظار به سر امد و يا ر ميآيد اسمان ابی
ميشود و افتاب درخشان اميد از پشت پنجره دلم با لبخندی پيام شادی می اورد با زبان
زيبای طبيعت ميگويد عزيزم دنيا اين جور نميماند افتاب شاديها ميدرخشد. دلم دوباره
تازه ميشود باز سرزمين پهناور اين دل عاشق با عشق تازه ای در انتظار فصل تازه ای
با صدها ارزو ارام ميشود.با ارزوی روزی که باران عشق بر همه دلها ببارد.

